پرینت

قاصدک 3: دکتر غلامرضا زرین کفشیان

نوشته شده توسط نگار غایبی در .

مسیرِ طولانی بهترین فرصت بود تا سوالاتم را مرور کنم. مدتی بود که در ادامه سری مصاحبه های "قاصدک" با افراد موفق مبتلا به دیستروفی، به دنبال فردی مناسب  می گشتم که با آقای دکتر زرین کفشیان آشنا شدم.

 

 

تفاسیری که از ایشان شنیده بودم مرا برای مصاحبه با فردی حداقل میانسال و جاافتاده آماده کرده بود؛ دکتری جامعه شناسی، مدرس دانشگاه علمی کاربردی و پیام نور، سخنگوی بسیاری از همایش ها در حوزه معلولیت، مولف کتاب سال در حوزه معلولیت، سرپرست خانواده و... . اما طولی نکشید که تصوراتم دگرگون شد. جوانی متولد سال 64 با برخوردی بسیار دوستانه و محترم و انرژی بسیار خوبی که از همان لحظه نخستِ حضور ایشان فضا را در بر گرفته بود. این آمادگی صد در صدی و دانش عمیقی که ایشان در رابطه با حوزه تحصیلی خود داشتند و بیان شیوا و لحن صادقانه در گفت و گو و باوری قلبی که پشت تمام دیدگاه هایشان بود نوید مصاحبه ای مفید و تاثیر گذار را می داد.

 

از چه سنی متوجه شدید که با دیگران از نظر جسمی تفاوت هایی دارید؟

20 سالگی. قبل از 20 سالگی همه چیز خوب بود. من دانشگاه می رفتم، دوستانم       می گفتند مثل ما راه نمیری، من خودم باورم نمی شد تا اینکه قرار کوه گذاشتیم، من آنجا متوجه شدم در حرکت از باقی دوستان جا می مانم پس از آن به دکتر دانشگاه مراجعه کردم، با انجام یکسری آزمایش ها مرا به پزشک دیگری ارجاع دادند. تشخیص از ابتدا دیستروفی بود و در همان ابتدا دکتر آب پاکی را روی دست ما ریخت، به من و   خانواده ام گفت که وضع جسمانی من روز به روز بدتر خواهد شد و بیماری پیش رونده است البته امیدی هم به ما داد مبنی بر انجام یکسری تحقیقات در این زمینه و امکان یافتن راه درمان این بیماری در آینده اما این امید ها گاهی نه تنها دردی درمان نمی کنند بلکه سدی می شوند در مقابل فرد تا با باور بیماری اش مقابله کند و به دنبال راهی جز بهبودی کامل برای ادامه مسیر زندگی نباشد؛ متاسفانه در ایران بیشتر معلولین امید دارند یکروز به بهبودی کامل برسند و تصور می کنند اگر سالم بشویم قادر به زندگی هستیم و متاسفانه این برداشت اشتباهی است که از طرف جامعه به فرد معلول القا می شود.

 

 

واکنش شما بعد از صحبت های دکتر چه بود؟

من دوران نقاهت بسیار بدی را پشت سر گذاشتم. باور این قضیه برای پسر فعال و پر جنب و جوشی مثل من آن هم در ابتدای سال های جوانی، سخت بود. من آن زمان دانشگاه می رفتم و حتی با شنیدن این خبر دو ترم مرخصی گرفتم، هم به دلیل شرایط بد روحی ام و هم به دلیل شناخت این بیماری و پیگیری درمان البته بیشتر درمان چون هنوز نمی توانستم تشخیص دکترم را بپذیرم. من اصلا دیستروفی را نمی شناختم، در طی این یکسال سعی کردم در مورد این بیماری مطالعه کنم و بعد از مدتی آرام آرام توانستم خودم را با این بیماری عجین کنم و بپذیرم که این بیماری با من هست، در نتیجه از کتمان این حقیقت فاصله گرفتم و تلاش کردم راهی برای زندگی و سازش با این بیماری پیدا کنم.

 

و راه شما برای زندگی و سازش چه بود؟

متوجه شدم گویا تعریف معلول در جوامع گوناگون متفاوت است؛ چرا در ایران معلول به خاطر محروم بودن از حقوق اولیه اجتماعی، حتی گاهی از تحصیل و اشتغال کناره گیری می کند اما یک معلول در کشوری دیگر تا کرسی استادی بهترین دانشگاه ها پیش می رود؟ بنابر این معلولیت ذاتا با ناتوانی ملازم نیست، ذات معلولیت که کم و بیش در همه جا یکسان است ولی توفیقات اجتماعی آنان در کشورهای مختلف متفاوت است پس این ایراد در جامعه است نه در فرد. همین استدلال روزنه امیدی شد برای پیشرفت من، با خود گفتم اگر یک معلول هم بتواند با این کیفیت زندگی کند پس من هم می توانم. در جامعه ما انسان گاهی در معنای انسان به معنای خاص کلمه نیست، در این جامعه انسان به معنای دو دست و دو پای سالم است و گویی هرچه از این ها کم می شود از ارزش های انسانی فرد کاسته خواهد شد. من به این باور رسیدم که انسان به این معنا نیست. من می توانستم در تمامی عرصه ها پا به میدان بگذارم؛ دو و میدانی تنها یک پیست نیست، در همه ی میدان ها می شود دوید، من هم برای مسابقه، برای دویدن، برای پیشرفت؛ میدان تحصیل و سایر میدان ها را برای خود انتخاب کردم. در این مسیر به جایی رسیدم که حس کردم کوچکترین تفاوتی با دیگران ندارم؛ بله شما چند پله را در زمان مثلا 30 ثانیه بالا می روید، من در زمانی طولانی تر.

 

میدان تحصیل برای یک معلول چقدر می تواند حائز اهمیت باشد؟

خیلی خیلی زیاد. پیشنهاد من به تمامی معلولین این است که ترک تحصیل نکنند، به قیمت جانشان هم که شده درس را ادامه دهند و با خودشان قهر نکنند.

 

واکنش خانواده در ابتدا به بیماری شما چگونه بود؟

اگر بخواهم از دید یک جامعه شناس نگاه کنم، در این مورد خانواده ها به دو دسته تقسیم می شوند؛ خانواده های با سواد و تحصیل کرده و در مقابل خانواده های کم سواد و یا بی سواد. در ابتدا رسیدگی خانواده های کم سواد و بی سواد بیشتر است و گاهی از روی محبت نگاه های ترحم آمیزی به معلول خود دارند؛ درست مثل نگاهی که خانواده خود من به من داشتند و شکاف ها درست از همان جا شروع می شود، اینکه حتی           می خواستند تمام کارهای شخصی مرا انجام دهند و بار هر مسئولیتی را از شانه ام بردارند مبادا آسیب ببینم یا توان انجام نداشته باشم؛ نقش بهزیستی در واقع استقلال معلول است، یعنی معلول تا جایی که می تواند در خانه و جامعه مسئولیت بپذیرد، این یعنی توان بخشی، در حالی که خانواده های ما بعضا عکس این هستند؛ خواهر من هم متاسفانه مبتلا به دیستروفی است اما حتی کارهای خانه را هم انجام می دهد چون باید مثل فردی عادی به او نگاه کرد و تا جایی که در توان اوست مسئولیت بپذیرد این مسئله از بعد روانی بسیار کمک کننده است و در مورد بیماران دیستروفی، چون هرچه سطح تحرک پایین تر باشد آسیب بیشتر و سریع تر خواهد بود، از اهمیت بیشتری برخوردار است. هرچه نگاه های بیش از حد دلسوزانه و ترحم انگیز به فرد معلول بیشتر باشد فرد به تدریج کنار گذاشته می شود؛ جامعه تنها از خانه بیرون آمدن نیست، خانواده هم بخشی از جامعه است. این نگرش خانواده در آغاز است که می تواند راه آینده معلول را هموار و روشن کند یا نخستین ضربات را به وی بزند.

 

شما چطور در این شرایط خانوادگی و با این ضربات دوام آوردید و راهتان را پیدا کردید؟

در ابتدا نگاه ترحم آمیز خانواده، گریه های مادرم و ناراحتی اطرافیان و از سوی دیگر فشارهای روانی ناشی از تشخیص این بیماری مرا به شدت ناراحت کرده بود. در این زمان خانواده گویا حصاری نامرئی به دور من کشیده بودند تا به خیال خودشان کوچکترین آسیب و رنجی به من نرسد. این قضیه آنقدر برایم آسیب زا بود که حتی نزدیک بود از تحصیل هم کناره بگیرم. خود را فردی از دست رفته می دیدم چرا که رفتار خانواده و دیدگاه پزشک این را به من القا می کرد. اما خدا را شکر من از سمتی دیگر به جامعه ی آموزشی و دانشگاهی وصل بودم و همین راه نجات من شد، برای همین است که تا این اندازه روی تحصیل جامعه معلولین تاکید دارم. کم کم ترحم خانواده و دیگران را نادیده گرفتم، من تصمیم گرفتم ادامه بدهم.

 

شما یکسال از زندگی خود را مخصوصا در زمانی که هنوز از نظر فیزیکی در شرایطی معقول قرار داشتید، صرف ترس و ناامیدی از آینده ای نیامده کردید. اگر امروز به آن زمان بر می گشتید چطور رفتار می کردید؟

این یکسال باعث شد نتوانم در زمانی که از نظر فیزیکی هنوز در سطح خوبی بودم، از زندگی استفاده کنم. اگر اکنون به آن سال بر می گشتم کارهای زیادی انجام می دادم، حداقل از تک تک لحظه هایم استفاده می کردم نه اینکه در ترس از آینده فرو بروم. روند این بیماری اینگونه است که توان حرکت و قدرت عضلات بدن به یکباره از دست نمی رود، این روند آهسته و تدریجی است پس باید از لحظه لحظه زندگی استفاده کرد. اگر من روز اول می خواستم در حصار ترحم اطرافیان بمانم، هنوز در کنج خانه نشسته بودم و روند بیماری تا کنون مرا از پا درآورده بود؛ خانواده ی من در اشتباه بودند و متاسفانه از این دست خانواده ها در جامعه ی ما فراوانند، خانواده هایی که در چند سال اول تشخیص این بیماری رفتاری به شدت ترحم آمیز دارند اما بعد از مدتی خسته      می شوند و حتی گاهی رفتارهایی به شدت زننده با معلول خود دارند. معلولی بود که خانواده اش اصرار داشتند او را به آسایشگاه ببرند و در خانه رفتار بدی با او داشتند؛ این برخورد همان خانواده ای است که دو سال اول را با گریه و دلسوزی های بیش از حد و بی جا گذرانده و حالا هم خود خانواده و هم معلول از این رفتار لطمه دیدند. در این زمان خانواده های تحصیل کرده و آگاه که متاسفانه در اقلیت قرار می گیرند، رفتاری متفاوت از خود بروز می دهند. خانواده من اصلا بلد نبود با یک معلول چطور باید رفتار کند، آنها هیچ وقت در این مورد کمترین آموزشی ندیده بودند، در مورد باقی افراد مثلا دوستان و آشنایان و دیگر افراد جامعه نیز این چنین بود. کجا به جامعه این آموزش ها را می دهند؟ کجا در این موارد آگاهی رسانی می کنند؟ حتی در تمامی طول تحصیل در تمامی کتاب های آموزش و پرورش یک صفحه در مورد معلولین و شیوه رفتار با آنها نوشته نشده. همین ندانم کاری ها در سطح کلان باعث می شود که جامعه در برخورد با یک فرد معلول شیوه صحیح رفتارش را بلد نباشد و با رفتار هایی اشتباه کمترین حقوق یک فرد عادی را که شاید طی پیش آمد شرایطی بخشی از توان فیزیکی خود را از دست داده از او بگیرند و به کنج خانه سوقش دهند آن وقت ما چگونه انتظار داریم یک چنین دیدگاهی در جامعه و به تبع آن در خانواده راه گشای فردی چون من باشد؟ خانواده من از همان ابتدا از ناتوانی من می ترسیدند، همان خانواده ای که امروز سه عضو از آن یعنی خواهر و برادرانم تحت تکفل من هستند و مادر و پدرم از همان فرزندشان که برای ناتوان شدنش گریه می کردند، انتظار کمک و حمایت دارند؛ خانواده هیچ وقت این آینده را برای من متصور نمی شد چرا که به غلط برای معلول آینده ای جز این نمی دید، البته سن من به گونه ای بود که بتوانم برای خود تصمیم بگیرم ولی تکلیف آن معلول 8 ساله چیست؟ چنین فردی باید در خانواده ای آموزش دیده باشد.

 

البته این آموزش ها نباید تنها محدود به اطرافیان نزدیک فردی با این تفاوت ها باشد، من به عنوان یک دوست، یک استاد، یک مدیر مدرسه و هر عضوی با هر نقشی در این جامعه باید چگونگی رفتار با فردی معلول را یاد بگیرم.

 دقیقا...من دوران کارشناسی ارشد دانشگاه تهران یک روز با عصا در کلاس حاضر شدم و چون آخرین نفری بودم که وارد کلاس شد، استاد مرا با همان وضعیت فرستاد تا از پایین ماژیک بیاورم. همه از رفتار استاد تعجب کرده بودند اما من بی نهایت خوشحال بودم. این نگرش یک فرد تحصیل کرده و آگاه به معلول است یعنی تو با دیگران هیچ تفاوتی برای من نداری ولی متاسفانه در بیشتر مواقع برعکس این قضیه صادق است؛ معلمی بود که به شاگرد معلولش تکلیف نمی داد یا تکلیف های او را نگاه نمی کرد از طرفی دیدگاه های نادرست همکلاسی ها که تو را چه به درس و مدرسه...این رفتاری است که معلول را رفته رفته دلسرد و در واقع دلزده می کند.

 

پس طرد یک معلول همیشه با ناتوان جلوه دادن او نیست، گاهی خیال محبت کردن به او هم بر عکس باعث گوشه نشینی اش می شود؟

بله البته بحث تبعیض مثبت جداست، به این معنا که امکانات ویژه ای برای حضور معلول در جامعه فراهم شود در غیر این صورت احساس محرومیت اجتماعی بر زندگی وی سایه می افکند، به این معنا که چرا دیگری دارد و من ندارم.

 

اگر فرد معلول در جامعه ای بود که نگاهی ترحم آمیز و رفتاری آموزش ندیده و نا صحیح داشت و خانواده هم راهگشا نبود، در این شرایط چه باید کرد؟

در دیستروفی مغز سالم است و قدرت تفکر و تحصیل سلب نمی شود، به رغم تمامی سختی ها و نگرش های منفی درس بخوانید و تحصیلات را ادامه دهید و پیشرفت کنید. اگر تحصیلات باشد فرد می تواند در برابر تمام نگرش های منفی ایستادگی کند و فرد مفیدی در جامعه باشد همین احساس مفید بودن کم کم اعتماد به نفس را بالا می برد و کمبود های فیزیکی وی را، هم برای خود و هم برای جامعه کمرنگ می کند.تحصیلات یک نقطه کلیدی در زندگی فرد است. من امید واهی نمی دهم، به نظرم معلول باید با واقعیت رو به رو شود، راه حل در واقعیت روزنه درستی نشان می دهد، اگر من امید واهی بدهم به درد فرد نخواهد خورد.

 

راهکار فردی و اجتماعی شما در مورد گذر از آسیب های معلولیت و رشد و پیشرفت فرد در جامعه چیست؟

راهکار فردی در سن منعطف است در حالی که راهکارهای اجتماعی ثابت اند اما به طور عمومی راهکار فردی را در تسلیم ناپذیری خلاصه میکنم. در زندگی دائم باید تلاش کرد، اینکه من معلولیت دارم به این معنا نیست که من ناتوانم؛ عوامل دیگری هستند که معلول را ناتوان می کنند ولی نفس این مطلب که من دیستروفی دارم پس ناتوانم قابل قبول نیست؛ اسم کتابی که من در خصوص معلولیت نوشته ام نیز ناتوان شدگان است یعنی فرد ناتوان نبوده اما جمعی از شرایط وی را ناتوان ساخته است. معلول نباید تسلیم شود باید روزنه های زندگی خود را تغییر دهد؛ مـنِ معلول نباید تلاش کنم مثل شما زندگی کنم، شما طوری از پله ها پایین می آیی که من نمی توانم. مقایسه اینکه شما چطور زندگی می کنید و من چطور؛ این نگرش بد و عقب مانده کننده است. تعریف انسان تعریف از جسم سالم نیست؛ انسان به روح است به فکر است به روان است، انسان به دست و پا نیست که اگر کسی دست و پا نداشت از انسانیتش کم شود، من نباید به این دیدگاه ها تن دهم، ارزش های انسان بالاتر از توانایی های فیزیکی اوست. اتفاقا کم نیستند افرادی که معلولیت دارند و جزء نوابغ بشری اند. افرادی که به هر علت از نظر فیزیکی با مشکلاتی مواجه اند نباید فقط و فقط به دنبال سالم شدن باشند بلکه باید واقعیت خود را بپذیرند و روزنه ای برای ادامه زندگی و پیشرفت، متناسب با شرایط خود بیابند. باید افق دید خود را تغییر دهند، آن وقت می شود زندگی کرد، تحصیل کرد، می شود دکتر شد می شود همه چیز شد.

 

برگردیم به سن 20 سالگی شما و روند تحصیلی تا مقطع دکتری

من سال دوم دانشگاه را مرخصی گرفتم، بعد از یکسال به دانشگاه برگشتم. این زمانی بود که من در مورد دیستروفی تحقیق کرده بودم و افق دیدم را در زندگی یافته بودم. شروع به درس خواندن کردم و در کنار درس به توصیه های پزشکم در مورد    بیماری ام و اهمیت ورزش و غیره عمل می کردم. با روحیه و با امید وافری درس   می خواندم. اصلا به این فکر نمی کردم که هر روز انگار وضعیت جسمی من بدتر   می شود. در تمام میادین علمی دانشگاه شرکت می کردم و موفق هم بودم. من پذیرفتم که اگر در پیست دو و میدانی مسابقه شاید عقب بمانم اما میدان تحصیل جایی بود که در آن می توانستم خودم را هم سطح با دیگران محک بزنم. همیشه جزء بهترین شاگردان بودم؛ تنها پایان نامه ای که در مقطع کارشناسی ارشد طی چند سال گذشته در دانشگاه تهران و گروه علوم اجتماعی نمره 20 را کسب کرد پایان نامه من بود. من در تحصیل هیچ وقت عقب نماندم و بیماری من نتوانست در این زمینه قدرت و توان پیشرفت مرا خاموش کند. دیستروفی هیچ وقت نتوانست مرا ناامید کند، مانع تراشی می کرد اما هیچ وقت نگذاشتم مرا متوقف کند. دیستروفی مرا ناتوان نکرد. من کارهایی می کردم که دیگران را به تعجب می انداخت؛ زمانی بود که دیگر به زحمت از روی صندلی بلند  می شدم اما اگر لاستیک ماشینم پنچر می شد خودم آن را تعویض می کرد. هیچ وقت خودم را نباختم، خیلی سختی تحمل کردم؛ از طرفی وضعیت جسمانی خودم و از طرف دیگر سرپرستی خواهر و دو برادرم که متاسفانه خواهرم نیز درگیر دیستروفی است. اگر یک فرد سالم هم جای من بود شاید کم می آورد ولی من خودم را نباختم و ادامه دادم بعد به مقطعی رسیدم که احساس کردم اگر ادامه ندهم باختم. من والدین ثروتمندی نداشتم، تنها روزنه ام برای پیشرفت درس خواندن بود پس برای ارشد خواندم. من هدفم را در زندگی مشخص کرده بودم، صبح اولین سالی که برای آزمون ارشد ثبت نام کرده بودم در راه حوزه آزمون با ماشین به یک عابر زدم و تمامی زحمت یک ساله ام به خاطر نرسیدن به امتحان بی نتیجه ماند. سال بعد رتبه 7 را کسب کردم و برای ادامه تحصیل، رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران را انتخاب کردم. بعد از ارشد با اینکه امکان ادامه تحصیل در خارج از کشور برایم فراهم بود اما به خاطر خانواده ام از آن گذشتم؛ در آن مقطع اگر می رفتم آنها مخصوصا خواهرم ضربه می خوردند چون تقریبا در همان زمان بود که متوجه بیماری خواهرم شدیم و در حال حاضر مشغول به تحصیل در مقطع دکتری هستم.

 

بپردازیم به کتابی که شما در این حوزه نوشتین "ناتوان شدگان"، چرا ناتوان شدگان، این اسم به خودی خود بار منفی ندارد؟

خیلی ها حتی اساتید من نظر مثبتی در مورد این انتخاب نداشتند اما استدلال من این بود که اسم کتاب ناتوان شدگان است نه ناتوانان، یعنی یکسری عوامل مانند نگرش منفی جامعه تو را ناتوان کرده وگرنه تو توانا بودی. من به ناتوانی نگاه اجتماعی دارم نه فردی، نگاه اجتماعی یعنی این اجتماع است که باعث ناتوانی فرد معلول می شود و فرد اصلا مقصر نیست. رویکرد من رویکرد اجتماعی است، امیدوارم روزی رویکرد انجمن ها و سازمان های ما نیز در رویارویی با این مسئله، اجتماعی شود نه فردی. زمانی مشکلات ما رو به بهبود خواهد رفت که در جامعه به جای اینکه همه چیز را گردن معلول بیاندازند و بگویند اگر تو ناتوانی این تقصیر توست و بخواهند با دادن حداقل امکانات از خود سلب مسئولیت کنند؛ فکری به حال دیدگاه اجتماعی این مقوله کنند. گاهی جامعه حتی حاضر نیست این کمترین امکانات را در اختیار من بگذارد و حتی مرا تشویق به یکجا نشینی می کند، این را بارها در مسیر زندگیم تجربه کردم؛ یکبار به دفتر یکی از مسئولین دانشگاه مراجعه کردم که میله ای در کنار پله های درب ورودی دانشگاه نصب کنند تا کمی راحت تر رفت و آمد کنم. پاسخ مسئول دانشگاه به من این بود که: "اصلا تو با این وضعیت چرا به دانشگاه می آیی؛ من بارها دیده ام که چقدر با زحمت سر کلاس ها حاضر می شوی.چرا به خودت انقدر سخت می گیری؟ "

دیدگاه فردی به معلولیت این را می گوید که معلول مساوی با ناتوان است یعنی نمی شود ناتوانی را از معلولیت جدا کرد اما اگر ناتوانی در ذات معلول است پس چرا مثلا معلول فرانسوی ناتوان نیست، مگر ذات، فرهنگ و آیین و جغرافیا می شناسد؟ پس معلول در همه جای دنیا باید بی سواد باشد، بیکار بماند و ارتباط اجتماعی کمی برقرار کند و مشکل ازدواج داشته باشد.پس چرا در برخی از کشور ها چنین نیست؟

من در این کتاب سعی کردم به مسئولان بفهمانم باید کاری کرد، باید رویکرد را تغییر داد.

 

اما این دیدگاه شما که معلول را مقصر نمی داند، باعث تنبلی معلول نمی شود؟

من در کتاب هم پس از طرح مباحثی که گفتم اشاره کردم که این بدان معنا نیست که معلول را در خانه بنشانیم و بگوییم تو اصلا مقصر نیستی.هرچه جامعه را اصلاح کنیم باز هم یکسری محدودیت ها برای ما وجود دارد، هیچ وقت همه چیز مساویِ مساوی نمی شود و آن قسمت همان مسائل فردی-پزشکی است اما ابتدا باید نگاه جامعه را اصلاح کرد یعنی مناسب سازی کنیم، امکان کار و تحصیل را فراهم کنیم و ... بعد اگر با تمام این ها باز هم معلول نتوانست دیگر مقصر خود اوست.اما جامعه اول باید مرا تا سطحی یکسان با دیگر افراد برساند بعد انتظار رقابت داشته باشد نه اینکه از ابتدا معلولیت مرا مساوی با ناتوانی ام بداند این نگرشِ دلسرد کننده کم کم به ذهن معلول هم نفوذ می کند تا جایی که انجام هر کاری را بیهوده می داند و یاد می گیرد که ناتوان است باید ناتوان هم بماند.اینجاست که دیگر معلول تقصیر کار است،خیلی از این افراد حتی نگرشی بدتر از عوام جامعه دارند. دنبال تحصیل نمی روند چون خود را ناتوان  می بینند، کار نمی کنند، فعالیت اجتماعی ندارند، افسرده اند چون تصورشان از معلول جز این نیست. من اینجا اصلا حق را به معلول نمی دهم، او باید بپذیرد که ناتوان نیست.

 

دیستروفی هیچ وقت باعث شد احساس کنید چیزی کم دارید که نمی توانید به دست آورید؟

این همان احساس محرومیت اجتماعی است که بعضی ها دارند اما من نه.این بیماری هیچ وقت نتوانست مانع من شود، هیچ جایی نبود که به خاطر معلولیتم نرفته باشم..دیستروفی مانع من نبود و می تواند مانع هیچ فرد دیگری هم نباشد.

 

برنامه شما برای آینده چیست؟

برنامه های زیادی دارم؛ در حال حاضر علاوه بر تحصیل مشغول تحقیق در حوزه معلولیت هستم و در دانشگاه پیام نور و علمی کاربردی تدریس می کنم.اول می خواهم خواهر و برادر هایم را به جایی برسانم، می خواهم یک NGO  در حوزه معلولیت داشته باشم که با مطالعه و بررسی جامعه شناختی و موشکافانه برای حل مشکلات معلولین قدمی بردارد. تدریس در دانشگاه در حوزه جامعه شناسی معلولیت نیز از دیگر اهدافم می باشد.در کل امیدوارم بتوانم موثر باشم.

 

می شود با دیستروفی زندگی کرد؟ زندگی نه صرفا به معنای زنده ماندن بلکه زیستن همراه با لذت بردن از زندگی

بله، من خودم دیستروفی دارم، هر آنجایی که باید با اجتماعم، هر آنجایی که باید اقتصادی ام، هر آنجایی که باید فرهنگ می سازم، زندگی را دوست دارم.اگر بخواهی از زندگی لذت ببری اول باید بتوانی ذهنت را هدایت کنی، خودت و استعدادت را بشناسی و شکوفا کنی. می شود با دیستروفی زندگی کرد البته در این میان عواملی هست که گاهی کام انسان را تلخ می کند، درد جامعه معلولین کم نیست.

 

سوال آخر: دیستروفی چیزی به شما اضافه کرد؟

اگر دیستروفی نداشتم احتمال اینکه درس نخوانم بود چون خانواده ام نیاز به کمک داشتند و من هم پسر بزرگ خانواده بودم و امید آنها به من بود. احتمال می دهم اگر دیستروفی نبود حوزه مطالعاتی من محدود می شد و حتی شاید ترک تحصیل می کردم.

 

جناب آقای زرین کفشیان از شما بابت زمانی که در اختیار انجمن دیستروفی ایران قرار دادید سپاسگزارم، به امید موفقیت روز افزون و بهروزی و کامیابی شما و دیگر اعضای جامعه دیستروفی.

ممنون من هم متقابلا از شما سپاسگزارم.. شاد، شایان و تاثیر گزار باشید.